www.iranfars.ir گروه ایران فارس

زشت است اینکه گیره سر از چین بیاوریم

کبریت های بی خطر از چین بیاوریم

 

آورده ایم هرچه شما فکر می کنید

 

چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم

 

هرچند توی کشور ایران زیاد هست

 

ما می رویم گورخر از چین بیاوریم

 

آورده ایم ما نمک از ساحل غنا

 

پس واجب است نیشکر از چین بیاوریم

 

هی نیش می زنند و عسل هم نمی دهند

 

زنبورهای کارگر از چین بیاوریم

 

حالا که خشگلان همه رقاص گشته اند

 

صد واجب است شاه فنر از چین بیاوریم

 

خشکیده است پس بدهینش به روسیه

 

دریای خشگل خزر از چین بیاوریم

 

تا اینکه جمعیت دو برابر شود سریع

 

باید که دختر و پسر از چین بیاوریم

 

حالا که نیست کار بزان پای کوفتن

 

ما می رویم گاو نر از چین بیاوریم

 

یک روز اگر که مردم ایران غنی شوند

 

باید گدا و دربه در از چین بیاوریم

 

گویند سرّ عشق نگویید و نشنوید

 

ما می رویم لال و کر از چین بیاوریم

 

سعید بیابانکی


برچسب‌ها:

تاريخ : سه شنبه 20 آبان 1393برچسب:شعر طنز, شعر, عکس , عکس طنز,, | 12:31 | نویسنده : ساغر |

http://s1.picofile.com/file/7210561719/korre_khar.jpg

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش

پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت

ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری

تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم

ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم

ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی

نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی

تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت

پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تو را

یک جو از عقل به سر نیست تو را

به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی

بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی

بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری

بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری

بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری

بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری

یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار

تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار

بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس

بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس

جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا

روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا

بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری

بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده

بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

می بــری مـــاده خــرت را حجله

بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله

بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت

پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود

موسم عــقــد تــو بــر پا نشود

پــس از امــروز بــرو بر سرکار

تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار


برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 27 مهر 1393برچسب:شعر طنز, شعر, عکس , عکس طنز,کره , کره خر , الاغ , زن گرفتن,زن, ازدواج, | 12:44 | نویسنده : ساغر |

سال ها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای زمین، 
من فقط یه کمی خاک بودم، همین!
یک کمی خاک که دعایش 
پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود...
آرزویش همیشه، 
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود...
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبختم
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات 
این همه از خدا دور هستم؟!


برچسب‌ها:

تاريخ : شنبه 19 مهر 1393برچسب:خاک,عاشقانه,خدا,شعرعاشقانه , شعر, | 21:57 | نویسنده : ساغر |


برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 22 تير 1393برچسب:سهراب سپهری, شعر,عاشقانه, | 1:0 | نویسنده : ساغر |
 
 
مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو
ما همگان محرمیم آنچه بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما ای طربستان ما
در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو
نرگس خمار او ای که خدا یار او
دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو
عید بیاید رود عید تو ماند ابد
کز فلک بی‌مدد چون برهیدی بگو
در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر
زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو
می‌کشدم می به چپ می‌کشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو

می به قدح ریختی فتنه برانگیختی
کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما نور مناجات ما
پرده حاجات ما هم تو دریدی بگو
ماه به ابر اندرون تیره شده‌ست و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو
ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده باد
چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو
عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدی
گفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم
عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو

مولانا ...

برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 23 بهمن 1392برچسب:مولانا , شعر , اشعار بزرگان ایران, | 18:32 | نویسنده : ساغر |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 10 صفحه بعد

لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.